«««نامه زیبای خداحافظی "گابریل گارسیامارکز" به دوستدارنش!»»» اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آن چه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه ی چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه ای که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه ی نو را از دست می دهیم. هنگامی که دیگران می ایستند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار












