اي خداوندگار مهر مرا درياب ! مرا درياب كه در آتش دايمي ميسوزم.
صبرم به پايان رسيده . دل پردردم ديگر طاقت ندارد ...
با اشك به خود سكون ميبخشم، ولي ديدگانم ديگر رمقي ندارند...
خدايا به تو پناه ميبرم !
اي درد ! ... اگر تو نماينده خدايي كه براي آزمايش من قدم به زمين گذاشتهای تو را ميپرستم ...
تو را در آغوش ميكشم و هيچگاه شكوه نميكنم .
بگذار بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد ...
و خاكسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر ميكنم ...
و خداي بزرگ را عاشقانه ميپرستم ...
خدای من ! اين آزمايشها ی دردناكي كه فرا راه من قرار دادهاي ...
اين شكنجههاي كشندهاي را كه بر من روا داشتهاي ...
همه و همه را ميپذيريم....
خدايا ! با غم و درد انس گرفتهام.
آتش بر من سلامت شده و شكست و ناملايمات عادي گشته است ...
خدایا !
صبر می کنم چون تو می خواهی .
خدایا !
مگذار بی تاب شوم ...
خدایا !
تنها تو می توانی آتش دلم را با مهرت خاموش کنی ...
خدای من بر من رحم کن ! ...
من انسانم و از احساس سرشار ...
خدای من تو خود میدانی که انسان بودن چه سخت ست و چه می کشد آنکه انسان ست و از احساس سرشار ...
بر من رحم کن بزرگوارا .












